تبليغاتX
یاد باران :: گردش یک روز دیرین
یاد باران
پرستوی مهاجر

پرستوها دارن كم كم آماده ميشن

دارن بساطشونو جمع ميكنن

آخه هوا كم كم داره به فكر مي اندازتشون

دارن آماده ميشن كه برن

يه جاي خيلي دور از اينجا

پرستوهاي مهاجر

عزم رفتن مي كنن

اما

كاش ميشد منم يه پارتي پيدا كنم بهشون بگه منم ببرن با خودشون

آخه خيلي دلم گرفته از اين سرزمين

از مردمش كه تو خودشون غرق شدنو فقط تو فكر قفسن

آخه چرا؟

چرا همشون مي خوان زندوني باشن

چرا ياد نمي گيرن از پرستو كه نميمونه تو قفس

تو جايي كه دلش مي گيره

كاش منم حالا كه آدمم اما مثه پرستو بودم آخه تحمله يه جا تو چارديواري رو ندارم

کاش مثه اون هجرت مي كردم از هر چي بدي و نامردي و زندانه

مثله

پرستوي مهاجر

|+|
نگارنده علیرضا در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 17:10