
گرماي تابستان ديگر نفس را به شمارش نمي اندازد. شهريور به آخر رسيده است وتا همين يكي دو روز ديگر پاييز سایه خود را به روي تمام شهر پهن مي كند. از همين حالا درختان چشم روي چشم گذاشته اند و به خوابي رفته اند كه حتما پر از بوي انتظار رسيدن، دوباره دميدن و بهاري بودن است. برگ هاي زرد ميهمان ناخوانده تمام پياده روها شده اند . پاييز همين پشت ديوار خوابيده است تا تو در را باز كني و يكباره وجودت مملو از رنگ باران و ابرهاي پاييزي شكل شود
دوباره همه چيز شروع مي شود. دل دل زدن هاي كودكانه و در قاب پنجره تا شايد نم نم باران هاي پاييزي گونه هايت را متورم كند. بالاخره اين هم براي خود نوعي نيايش است. پاييز وقتي مي آيد همه چيز باخود مي آورد. خاطرات گذشته را در جلوي چشمانت ستاره مي زند و حرف و حديث هاي كودكانه را در وجودت زنده مي كند تا اين گونه شود كه تو براي لحظه اي هم كه شده خيز برداري و ميان خودت و آدميت گنده ات تنها يك بشارت كوچك را به شهادت بگيري . اين همه تنها براي اين است كه فقط ثانيه اي كوچك شده اي، درست به اندازه قد كودكي كه هنوز عاشقانه ستاره هاي آسمان را مي شماردو به تمام آدم هاي شهر سلامي بي ريا تعارف مي كند. پاييز مي آيد تا تو به ياد آوري كه زنده اي؛ زندگي مي كني اما هنوز نمي تواني خوب سخن بگويي چه اين ميوه ممنوعه بر تن هيچ درختي، نه تنها در پاييز بلكه در بهار هم نمي رويد. منتهي پاييز فردا يا شايد هم پس فردا بيايد تا با تو قسمت كند تمام حس غريب تنهايي اش را، آن هم در شهري كه به راستي عصا از كور مي دزدند..........................................
متولدش هستم اما به اين خاطر نيست كه دوستش دارم
به خاطر نام زيبايش كه آرامشم ميدهد..............................



