تبليغاتX
یاد باران :: گردش یک روز دیرین
یاد باران
دخترک عشق فروش

هوا كه اينجوري لباساشو عوض ميكنه منو ياد يه چيزي ميندازه

داستانه معروفه دخترك كبريت فروشو كه همتون بلدين

همون دختري كه وقتي تو اون شبه سرده كريسمس كسي ازش كبريت نخريد و جراته خونه رفتنم نداشت با اون همه سرما كه وجود پاك و كوچيكشو در بر گرفته بود اون همه مناظره زيبا رو فقط با روشن كردنه يه چوبه كبريت جلوي چشمايه سرما زدش مياورد و با اون همه صحنه زيبا كه تو ذهنش پرورش داد كم كم يخ زد و مرد

دخترك كبريت فروش با روشن كردنه چند تا چوب كبريت دنياشو گرم كرد يخ دلشو باز كرد و مرگشو راحت

اما من فكر مي كنم ما آدماي امروزي واسه رسيدن به همچين چيزي يه جنگل رو هم بسوزونيم كم باشه

شايد روزي برسه كه منم بتونم یخ دلم رو با روشن كردن چند تا چوبه كبريت بازشون كنم

من دلم به آبه نامردمي ها منجمد شده است كسي كبريت نداره؟ همشو مي خرم

 

 

|+|
نگارنده علیرضا در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 23:15